تبليغاتX
آسمان بارانی
 
زن امروز
 

همه ما در جستجوی یک چیز در زندگی هستیم که از آن لبریز شویم، که بوسه یک نور را در قلب  خود دریافت کنیم، ملایمت عشقی فنا ناپذیر را تجربه کنیم . زنده بودن یعنی دیده شدن ، یعنی ورود به نور نگاهی پر محبت. هیچکس از این قانون مستثنی نیست، حتی خدا! خدایی که در حقیقت از هر قانونی مستثنی است ، چرا که او را حقیقت همه چیز می دانند. اما حتی او نیز همه چیز را برای جلب توجه ما به سوی خود مناسب می داند . (جایی خواندم: حقیقت را نمی توان صاحب شد، تنها می توان آن را زندگی کرد.)

هر حضوری جذابیت خاص خودش را دارد ، برای آنکه چیزی حقیقت داشته باشد باید علاوه بر حقیقی بودن، وارد زندگی ما هم شده باشد. این اتفاقی است که اغلب می افتد: می توان در ازدواجی،سالها مجرد بود! می توان ساعتها در سکوت صحبت کرد، یا می توان با تمام دنیا خوابید و باکره بود!  زیرا این زمان نیز مانند بقیه اوقات در زندگی بی اثر بوده است و در واقع حضور حقیقی نداشته است.

و حالا حقیقتی که در زندگی من حضور پیدا کرده، حضور زندگی ای که خود را در حقیقت من رها کرده است. حضور اعجاب انگیز و حقیقی "شیدا"ی من.

mum&baby

پی نوشت: هیچ وقت به این اندازه مشتاق گذر زمان نبوده ام! انتظار دیدن "شیدا" سخت ترین اما هیجان انگزترین و شیرین ترین انتظار زندگی من است.

  نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/22ساعت 18:22  توسط صدیقه  | 

یقه ات را گرفتم و پرتت کردم روی زمین. دستم را دور گردنت گذاشتم و با فشاری که خیلی هم نبود،

صورتت را روی برفها نگه داشتم. می خندیدی و خنده  اگر  امان می داد  جیغ  می کشیدی .  همین

طوری ها بود که پیش خودم فکر کردم مهم نیست بهت بگویم بی تو  نمی خندم یا واقعاْ دیگر بی  تو

 نخندم . می دانستم حتی اگر بی تو بخندم ، فکر نمی کنم دیگر بشود بی تو خندید.منظورم درست

 و حسابی است . طوری که ... نه ، گمانم هیچ طور خوبی نشود بی تو خندید.

(بخشی از کتاب : شب ممکن/ محمد حسن شهسواری)

 

!

 

  نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/30ساعت 18:20  توسط صدیقه  | 

 روزگاری می گفتیم  : " خدا گراهام بل را بیامرزد با این اختراعش ! چه ما را به هم نزدیک کرد . "  

چند  وقتی گذشت  و  نوع  همراهش  را در دست  گرفتیم  و  اینبار فاتحه  را  نثار اموات   "  مارتین کوپر "  

کردیم که  با  این اختراعش ما را به هم نزدیکتر کرد! حتماً چیزی راجع به ” از آن طرف بوم افتادن "شنیدید...

 اما این که این  بام چند طرف دارد که هر بار ما از طرفی می افتیم ، نمیدانم ! فقط  این را   می دانم   که 

یکی از آنها آنی بود  که تعدادی را وارد Black list کردیم و دیگری آنی که با زنگ خوردن تلفن با  نثار  کردن

 چند فحش به صاحب تماس این اختراع محترم را به نقطه ای نامعلوم پرتاپ کرده و گاهی هم  silent اش

 کردیم که دیگر  حتی  صدای مزخرفش را هم نشنویم.!

همه اینها مقدمه ای بود که به اختراع فوق العاده دیگری اشاره کنم: MP3 Player   

 از  آنجایی  که  قانون از  آن طرف بوم  افتادن هیچگاه از مد نمی افتد  ، این اختراع بی نظیر هم  دو  ، سه

سالی است نان و آب و شب و روز و فکر و خیال و... ما را شامل میشود... وسیله ای که مدتهاست  همراه

دائمی ام بوده و تمامی لحظاتم را با نوعی موسیقی متن پیوند داده است !( لازم به ذکر است همینطوری

الکی هم روی  لحظاتم صداگذاری نکردم، تمام آنها مناسبت دارد.)

در اینجا یکی از آن طرف بومها آنی است که احساس مداوم آدم از لحظه و دقیقه وساعت میگذرد به طوری

که روزهای متوالی روی Repeat Track  می مانی و فقط یک آهنگ را گوش می دهی ...

اما یکی از فوق العاده ترین امکانات این اختراع این است که اگر مستعد باشی این امکان را به تو می دهد

که در هنگام استفاده تنها به یک چیز، آن هم حسی که موسیقی  در لحظه  به  تو می دهد  فکر کنی  و

گاهی یک امکان فوق العاده تر، آن هم اینکه اصلاً به هیچ چیز فکر نکنی...

 

پی نوشت: وقتی شارژ  Player ات تمام می شود ، حتی 10 دقیقه مانده به مقصد برسی ، دلت می خواهد خودت را بکشی، چون به تمام  چیزهایی که تا به آن لحظه زور می زدی فکر نکنی ، حالا مجبوری فکر کنی !!!

 

player

  نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/16ساعت 13:4  توسط صدیقه  | 
وقتی همه چیز خوب است آدم به خدا معتقد است و وقتی هم چیز بد است آدم به هیچ چیز معتقد

 نیست!

گاهی اوقات ذکاوت به خرج می دهیم  تا از لا به لای بدی ها و رنج ها  نور  بیرون بکشیم ( این الزاماْ

 بدان معنی نیست که خدا را در میان باورهایمان یافته ایم)  فقط کمی دلخوش کرده ایم به کمی نور ،

 گاهی هم تصویری از نور .

به هر حال چیزی با ما رو در شده که خلوصی خستگی ناپذیر دارد:رنج . واین همان خلوصی است که

 در شادی نیز وجود دارد با این تفاوت که د رانتظار تصاویر حقیقی از شادی می مانیم و در انتظار رنج ،

 نه!

با مالیدن  هر چه  بیشتر  کرم پودر  به روی گونه ها  تصویر شادی  را از پس  لایه های خیال  قندیل

 بسته مان بیرون می کشیم .می گویند: "ملایمت زندگی را  نمی توان حس کرد مگر با درک خشم."

 این قانونی است که نقاشها بدان عمل می کنند. آنها سیاهشان را آنقدر سیاه می کنند تا روشنی

 حقیقتاْ روشن باشد. شاید این فقط تصویری از روشنی باشد اما اگر تلاش برای دیدن حتی تصویری

از نور هم از بین برود سر انجام زندگی باید به خودش اجازه بدهد که بمیرد .ا ین طور نیست؟

light

  نوشته شده در  جمعه 1389/08/07ساعت 16:44  توسط صدیقه  | 

توضيح دادنش مشكل است ، مطمئن نيستم كه آدم براي آنچه انجام مي دهد يا حس مي كند نياز به

توضيح داشته باشد! اما فرض كنيد كه در ميان جنگلي تاريك مانده ايد و اطراف را به خوبي نمي بينيد

 _حس مي كنيد گم شده ايد_  يكي از راه مي رسد و  به شما مي گويد كه خانه اش روي بلندي ها

ست ، پنهان در ميان جنگل ، پشت سر او راه مي افتيد/شب/ تاريكي / آسمان سياه و خاكستري و

آبي كبود... سرانجام خانه . خانه اي بر بلندي كه باد در خود مي فشاردش . وارد  خانه كه مي شويد

 بلافاصله  حس طراوت  و دوستي شما را در بر مي گيرد ! طراوت از نور ، سنگها و  پله هاي  چوبي

سرچشمه مي گيرد و دوستي ازكلام!كلام كسي كه در اين شب به شما پناه داده است . شما هم

درباره خودتان و كساني كه دوستشان داريد با او صحبت ميكنيد. (تنها عنصر وجود ما كساني هستند

 كه دوستشان داريم و ديگر هيچ! زندگيمان هرچند در سنگري مخفي باشد باز هم  در  چهره كساني

 كه دوستشان داريم خلاصه مي شود ) با آنكه كيلومترها از آنان كه دوستشان داريد دور هستيد اما

 آسوده و آراميد! زيرا كسي به شما پناه داده است ، بر بلنداي كلامي كه در آن عشق مي تپد . شما

 در خانه اي هستيد كه انگار براي باد ساخته شده است  بي در و ديوار و پنجره ! هر كه  مي خواهد

مي تواند بيايد و برود!  كسي به شما پناه داده است .موجودي حقيقي كه با ورود به زندگيتان حقيقتش

 را اثبات كرده است /در نور نمايان است و در تاريكي خودرا نمايان مي سازد .  حالا ديگر در اين زندگي

هيچ كس براي شما قديس نيست مگر كسي كه به شما پناه داده است ، جزخداوندي   كه حرفهاي

 عاشقانه شما را مي فهمد.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/10ساعت 17:4  توسط صدیقه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM